|
♥♥happiness♥♥ مینویسم...واسه دل خودم...
| ||
|
... و حال شده ام مردی با آرزوهایی بزرگ...اما خسته...
راهها به دو راهی ختم نمی شوند...
نیمی بردار و نیمی ببخش...
و آنجا که آبی نیست ...
آبی تر است...
گویی پایان راهی...
خاک همیشه خشک است...
ماه همیشه تاریک است...
نان همیشه تلخ است...
زبان همیشه دروغ است...
بی گانه همیشه خسته است...
او همیشه هست..
همیشه مهربان است... [ سه شنبه یکم شهریور 1390 ] [ 0:3 ] [ ♥♥happiness♥♥ ]
می خواسم تنها باشم تنها تر از تنهایی داشتم به خودم می لرزیدم هق هق ام فضای خلوتم را پر کرده بود خسته شده بود ...خسته از زندگی ناگاه چشمهایم به تیغ گوشه ی ا یینه ی دستشویی افتاد کسی در گوش هایم زمزمه می کرد و هوس مرگ را در من می پروراند تیغ را برداشتم می خواستم برای همیشه کوله بار پر از غم و تنهایی ام را ببندد و راهی سفری دور و دراز شوم ناگاه نگاهم به درون ایینه افتاد خدا را دیدم... داشت به من لبخند می زدو می گفت من هنوز با توام تیغ را دور انداختم و فهمیدم هنوز تنها نیستم
[ دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 ] [ 5:30 ] [ ♥♥happiness♥♥ ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||